|
|
|
|
|
یک چیز مبهم هست که باید نوشت باید گفت
برای گفتنش دیوانه وار به طواف واژه هایم . با کدامین سراب فراموش کردیم حرمت آشنایی را. من از یک تلاطم حرف می زنم از یک تقدس کهنه بر می گردم من عاشق بودم آنگونه که خود شناختم من پرستیدن را به الماس نگاهش یافتم و با حضور آرامش خدا را. اسم گذاردم تا خطابش کنم تا بدانمش من با امتداد نا متناهی حضورش تمامی واژه های عشق را باور کردم اگر لحظه هایم با اوست و اگر نیست اهورایی و آسمانی میپرستمش. اگر چه پرستیدن من گناهی است به لرزش کوه. من از کلمه می سازم امتدادش می دهم بزرگش می کنم اما به او نمیرسم . انرژی تکاپو در وجودم سر می خورد و لحظات گذرانم خاموش می شوند همه چیز می رود حتی سایه ای که تو بودی و کذب شمردیش. من تمام واژه هایم را مفت فروختم. همین... |
||
|
|
|
|
|
امروز یکی از متن های خودمو مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد :
دیگر حرفی برای گفتن نیست زمان تمامی لحظه هایم را باطل کرده و افکارم در بی سامانی و ابلهی غوطه ور است دیگر هوای مست شدن و خماری یک لذت در انتهای واژه هایم به هوای سرد و کذب بدل شده. سایه وار می چرخم و نمناک می سوزم. سیه چرده در یک حجم تاریک میگردم. می خواستم بفهمم هر آنچه گفتند اما با آنچه من می دانستم از کجا بود تا نا کجا!... دیگر نمی توانم بنویسم زمانی مینوشتم ولی حال به نوشته هایم می خندم واژه هایم تمام شده اند من کلامی تازه ندارم . نمی نویسم تا فقط خود در آتش التهاب همیشگی بسوزم وباقی آرامش یابند . همین... |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
گر سراغ عشق می خواهید بالشی سنگی است در ویرانه هایی گم رهروان خسته را مژده دروغ یکدم آسودن آه بیهودست مهرورزیدن با کسی بودن رنج بودن را به رنج دیگر آلودن راستی را چیست عشق آموختن حیله ای بر حیله های زندگی اندوختن سوختن ... |
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتا اینقدر پر میشی که حس میکنی دیگه نمیتونی ادامه بدی ولی اون وقت باید مطمئن باشی هنوز خیلی مونده تا بفهمی خدا چه موجود عجیبی خلق کرده.........
هر که از فهم نصیبش بیش است دلش از نیش حوادث ریش است |
||
|
|
|
|
|
سلام اینو بخونید حتما خوشتون می یاد :
از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب شاید تومیخواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه ها زیر درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب می دانم آری نیستی ـ اما نمی دانم بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب هرشب ترا بی جستجو می یافتم-اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم ترا امشب ها...سایه ای دیدیم شبیهت نیست اما حیف ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب هرشب صدای پای تو می آ مد از هر چیز حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب گشتم تمام کوچه ها یک نفس هم نیست شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب طاقت نمی آرم تو که میدانی از دیشب باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب ای ماجرای شعر و شبهای جنون من اخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب |
||
|
|
|
|
|
برخورد ما برحسب اتفاق
تماشایی است در او تلاش و کوشش مغرور ماندن است در من گریز گمشدن و اغتشاش گام... |
||
|
|
|
|
|
ما دو تن مغرور هر دو از هم دور وای در من تاب دوری نیست ای خیالت خاطر من را نوازشبار بیش از این در من صبوری نیست بی تو من تنهای تنهایم من به دیدارتو می آیم. |
||
|
|
|
|
اینم جدیدترین مدل حجاب ایرانی |
||
|
|
|
|
|
اشک از غرور گر چه ز چشمان من نریخت
هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت |
||
|
|
|
|
|
سلام گاهی اوقات بعضی حرفا بدجوری آدم و غافل گیر میکنه ...احساس میکنی اون جمله بهتر از همه و همه میفهمت......شاید مثل این:
توانم نیست تابم نیست به خود میپیچم از این رشک اما خنده بر لب با تو میگویم اضطرابم نیست اضطرابم نیست. |
||
|
|
|
|
|
تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود
غیر از توهر که بود هر آنچه نمود نیست... |
||
|
|
|
|
|
پیچکها به من اموختند زندگی این همه نیست |
||
|
|
|
|
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من خدایی مانند تو دارم در حالی که تو کسی مانند خود نداری |
||